LESSON 10

حرف آخر

روزنامه ­ها را ورق می زنیم، دنیا را مخروبه ای می بینیم ناپسند؛ گدا؛ گشنه؛ فاسد. و در این میان مائیم متحیر؛ سالخوردگان عالم؛ با فرهنگی که پیرتر از تاریخ است.

می گویند شعر در تار و پودمان تنیده است. فردوسی از آن ماست. با حافظ زندگی می کنیم. سوگند به قلم می خوریم، نظامیه ها و جندی شاپور را بنا نهاده ایم. به غرب آموخته ایم که چگونه حساب کند، بیماران را درمان کند، آسمان را رصد کند، به اجتماع بیندیشد و به آنچه دارد ببالد.

ابن سینا، رازی، زمخشری، سیبویه، خیام  و بیرونی را هدیه دادیم بدین باور که ((هر متعلمی که به درد عالمی تردد کند خدای تعالی او را به هر قدم، عبادتی شصت ساله می نویسد)).

پس از فتنه مغول باز هم ارابه را کشان کشان به جلو بردیم و نشان دادیم که شیخ بهایی از آن ماست، تا آنکه آمدند و گفتند طلا دارید، طلای سیاه که برایمان بلای سیاه بود و دلمان خوش شد به گذشته ها و بته جغه­های روی قالی و تر بسته هایمان که به فرنگ رفتند و مستراحمان دبل یوسی شد و چوس فیلمان این افتخار را یافت تا لقب پاپ­کورن را زینت بخش خود سازد.

 به دور فرنگ رفته هایمان حلقه زدیم، چشم به دهانشان دوختیم؛ عرقچینها را برداشتیم و شاپو به سر گذاشتیم و یکدفعه دیدیم که آدامس می­جویم، سیگار وینستون دود می کنیم، شعر بی سروته تفسیر می­کنیم و افتخارمان این است که در میان انتلکتوئل­ها جایی یافته ایم.

بچه­ ها به فرنگ رفتند. رفتند و آمدند و بازهم رفتند و با خود تحفه­ها آوردند. دیگر خاطره­ای از اصفهان و تبریز و کرمان و یزد باقی نماند. هر چه بود پاریس بود و بارسلون، نیویورک، رم و پاتایا؛ تور چهارده روزه به لندن و هر چند که کوتاه ولی کافی برای اینکه ته لهجه ای و چند لغت برای عرضه با خود به همراه بیاورد.

فیوز، پریز، لامپ، کولر، آپاندیس، روبان، بیگودی، شوفاژ، زیپ، کوپن، کنکور، ماشین، چیپس، رادیو و تلویزیون وارد شدند. در کنار بشقاب، قاشق، قوطی، تفنگ، چپق، سماور، استکان، قابلمه و قزن­قفلی که جا خوش کرده بودند قرار گرفتند.

رفت ه­رفته فارسی خواندن و نوشتن فراموش شد. صحبت از آن بود که فارسی توان ندارد. نمی تواند از این پس اصطلاحات پزشکی، جبر یا شیمی برآید. نمی­توان دربارۀ اینان به فارسی سخن گفت، غافل از اینکه هنوز هم در همه جا این علوم را به نامی می­خوانند که ایرانیان بر آنها نهاده­اند و دریغ که گناه بیسوادیمان بر گردن زبانمان افتاده. مردمی که قرنها پیش خط میخی را تصحیح کرده­اند، خط اوستایی اختراع آنهاست، بنیان دانش نحو را نهاده­اند و شیوۀ ترجمه ترجمه را در کتیبه­ها نشان داده­اند، حال دیگر از عهدۀ معادلیابی برای چند اصطلاح برنمی­آیند. از سوی دیگر امّا وقت را باید به شکلی گذراند، زیرا معادل­های از پیش موجود دیگر راهگشا نیست. بجای ((ابهام)) برای ambiguity باید از ((پیچیدگی)) استفاده کرد.redundancy دیگر ((حشو)) نیست بلکه ((آکندگی)) است. association نیز نمی­تواند به ((تداعی)) برگردانده شود و ((همیاری اندیشه­ها)) مناسبتر است.

و آمّا ازمابهتران را ببینید که گروهی انگلیسی را زبان علم می­دانند و ترجیح می­دهند به هنگام صحبت کردن در مورد زبان­فارسی نیز از انگلیسی مدد بگیرند، گروه دوّم ((تراجع، متعلم، عجالتاً، متفق ­القول، مستمسک، اختلاط، مستفاد و سرداق)) را می­ پسندند و گروه سوّم در مقابل اینان قد علم کرده­اند و از ((سانبانگ، ترانهی، آلش میزان، آدیله، درسازگان، اندروار، همجوهیده، فرولایه­حسگانی، استنیدگار، آپاژیرنده)) برای نشان دادن توان فارسی سود می­جویند.

و در این میان مانده ­ایم و دلشکسته از هر سه­گروه که آن یکی عروس فرنگی به خانه آورده و دوّمی مادربزرگش را به میدان کشانده و این سوّمی دست از سر امواتمان بر­نمی­دارد. و در این احوالیم که مترجمان از راه می رسند، در رابطه با موضوعات حرف می­زنند؛ به گفتگو می­نشینند، می­روند که از مسابقه تصویری داشته باشند؛ می­خواهند سقف قیمتها را پائین بیاورند؛ زبان فارسی را به سختی دوست دارند؛ روی ادبیّات کار می­کنند و مبحثی جدید در زبان فارسی باز می کنند و امان از دست اینان که انگار زبانشان فارسی و فکرشان انگلیسی است و مرا به یاد شام عروسی می­اندازد که میهمانان ظرف بستنی را روی خورشت خالی می­کنند از ترس آنکه مبادا رندان زودتر به حساب بستنی برسند و سر اینان بی­کلاه بماند.

و تمامی رنج بدان خاطر که از فرهنگمان دور مانده­ایم، از روح زبانمان فاصله گرفته­ایم و به حساب آنکه فارسی را از مادر به ارث برده­ایم، به دنبال آموختنش نرفتیم. و وای بر ما که چنینیم (صفوی، صص. ۷۷-۷۹).

برگرفته از: صفوی، ک. ۱۳۸۸٫ .هفت گفتار درباره ­ی ترجمه. تهران: نشر مرکز.